[آرشيو شده ها]

+ خاطره اي از يک غريب اشنا

يکشنبه 3 شهريور 1387 ساعت 3:53 صبح

چند روي بيش نيست که با او هم کلام شدم...


صحبتهايي پيش آمدتا رسيد به آنجا که گاهي دلتنگ روزهاي دفاع مقدس ميشود....


حرفهايي که رد و بدل شد حاکي از غم و هجر ياران سفر کرده و جاماندن بود..


ولي يک مرتبه مثل همان سالهاي نبرد .. .


بازهم خاطري تلخ و شيرين صحبتهاي دو جامانده را به يک مدار بسيجي کشاند..


آخه بسيجي ها آخر ين کلام دوستانشون تکه اي زيبا بود از شيرين کاري هاشان...


 و يا اتفاقاتي که منجر به زدن يک حرف تاريخي ميشد...


ينطور بيان کرد:


منطقه سليمانيه عراق


سر يک قله بوديم بعد از يک عمليات با يکي از دوستان که تقريبا ميشه گفت تنها کساني که تو اون منطقه تو ديد دشمن بودن ما دو تا بوديم


و هر چي گلوله بود روانه ما بود.يه خمپاره خوردچندسانتي سر من که حد اقل برا کسي که جنگ رفته قابل قبول نيست..


  با دوستماندازه گرفتم در حدود کمتر از يک متربود......


خلاصه رفيقم حسابي گيج بود...حال خودشو نميفهميد...


مرتب دستمو بهش ميزدم و ميگفتم خالت خوبه؟...


يه دفعه گفت:اااااا ما زنده ايم؟؟؟؟؟؟؟من فکر کردم شهيد شديمو تو بهشتيم؟!!!


جدي ميگفت


بهش گفتم مرد حسابي صورتامون شده مثل ذغال اونوقت بهشتيا اينحورين؟


کلي خنديديم


تا مدت ها برا بچه ها تعريف مي کرديمو مي خنديديم....


اره روسياه شديم و بهشت نرفتيم!!


گاهي دلم تنگ ميشه برا اون روزا و اون جاها ....


اشکم جاري ميشه........


ديگه طاقتم تمام شد،داشتم  مثل ابر جزقه ميزدم....


يک مرتبه همه اون روزها آمد جلو چشمم...


جماعت يک دنيا حرفه بين ديدن و شنيدن...........


ي


نوشته شده توسط : سادات علوي

نظرات ديگران [ نظر]


   [آرشيو شده ها]
Check page rank