+ نامه اي از سر حسرت با شهيد

دوشنبه 16 ارديبهشت 1387 ساعت 12:27 عصر

تا به حال چندين بار قلم به دست گرفتم تا به تقاضاي دوست بزرگوارمان مديريت شلمچه پاسخ مثبت داده و خط نوشته اي تحت عنوان نامه اي به شهيد را بنويسم ولي هر بار لغزش قلم همان و عرق شرم و اشک ندامت همان .هرلحظه صورتهاي نوراني وحماسه هاي شهدا مرا شرمسار کرد.ونتوانستم به اين خود عاصي اجازه دهم تا براي ايشان نامهاي وسخني را به دوستان ارائه دهم.


ولي از انجا رسالت نويسندگي اجازه مي ده حتي تا اين را هم واگويه کرد آمدم تا بنويسم وخود را رسوا سازم.و اميد آندارم تا شايد مورد عفو و بخشش خدا وند وشهدا قرار بگيرم.


اکنون با روي شرمسار ودلي اکنده از ندامت وايماني به کرم پر وردگار خواهم نوشت.و اما اي شهداي گرانقدر ميخواهم براي خود بعضي از موارد را ياد آوري کنم.




بسم رب الشهدا و الصديقين


به ياد مي آورم...


تورا به ياد مي آورم که در کوچه هاي شهر در واپسين روزهاي نهضت بعد از يک تعقيب وگريز هنگامي که چون کبوتران زخمي بال شدي؛ با جوهر خون خود و قلم سر انگشت نوشتي خوني که در رگ ماست هديه به مکتب ماست .آن روزها را خوب ياد دارم اما ..


به ياد درام روزي ازروزهاي جنگ تحميلي را آنگاه که براي شناسايي رفته بودي وزخمي شدي و چيزي برايت جز يک چفيه نماند و مي توانستي آن را به پاي زخمي ات ببندي تا از شدت خونريزي شهيد نشوي ولي باز با قلم سر انگشت وجوهر خون خود نقشه شناسايي را بر روي چفيه نقش زدي تا سندي هميشگي از ايثار را براي ما بجا بگذاري . و آنروز جان لشکري را خريدي و اين بار هم تو نوشتي تا ما بمانيم.


نوشتي تا سند آزاد سازي بخشي از سر زمين ات رابا خون گرم ات پاس بداري.


خواستم بنويسم ولي باز يادم آمد به نوشتهاي از توبر روي ديوار حصار شهر خون و آتش؛ آنروزهاي گرم جنوب و محاصره دشمن وقتي با اخرين رمق بر روي ديوار مي نوشتي خواهرم حجاب تو از خون من رنگين تر است وآن طرف تر همرزم ات نوشته بود شهر با خون شهدا مطهر شده است با وضو وارد شويد.وباز اين دست خط تو را به ياد دارم و به جان حفظ خواهم کرد روزي که دست از روي رگ بريده ات برداشتي و خون گرم ات برروي چهرهام نوشت که مرا به ياد داشته باش تا خدا را فراموش نکني .....و صورت دفتري شد براي خط نوشته تو و سندي براي اين دل هميشه مجروح از وابستگي دنيا.وهر وقت اين دفتر را در نزد آينه مرور مي کنم و خط تورا در آن مي يابم ؛که بر روي زندگي ام هميشه بجا خواهد ماند و هرگز نميتوانم خاطرات روحاني و پر ارزش شمارا فراموش کنم.


ولي نمي دانم چه شد وچگونه نتوانستم اين امانت را به ديگران منتقل کنم.


باز خواستم بنويسم ولي باز سخت شد و ديدم که چطور من نتوانستم خوب تورا بشاسم تا برايت بنويسم تويي که از همه لذات زندگي ودلبستگي ها چه آسان گذشتي وآنچنان ساده از چيزي که براي انسان از هرچه عزيز تر است گذشتي و آن جان شيرين ات بود ولي من !!! ؟؟؟؟هنوز نميتوانم از دلبستگي هايم بگذرم مثلا يک روز کامل از اين فضا بي خبر باشم و يا کاري کنم که جانم به خطر بيفتد.


ولي خودم را اينطور قانع مي کنم به قول دوستي که مي فرمودند اينجا سنگري است و ما بايد رزمنده اي جسورباشيم تا بتوانيم اين سنگررا حفظ کنيم . و با اين اميد به خود جسارت مي دهم و با شما از درد ومشکل خود و جامعه امروزخود صحبت ميکنم.


يادتان هست که دوست داشتيدزنان ومردان شهر هايمان چگونه باشد.ويا جوانان اين مرز و بوم چگونه باشند. يادم هست اين همه تجمل خواسته شما نبود؛يادم هست که اين همه تزئين و اصراف خواسته شما نبود.


يادم هست که مد گرايي و غرب و شرق زده گي مورد تاييد شما نبود. يادم هست سرمايه پردازي در مرام شما و امام نبودو شعار شما چيز ديگري بود. يادم باشد که شما هم از همين مردم بوديد و از همين مکتب در س گرفتيد و يادم باشد که ما هميشه ادعاي هم پيماني با شما را داريم .و در ظاهر ميز و صندلي هايمان را حاصل خون شما مي دانيم و در گرو خون شما.!!!


يادم باشد که مي خواستيم با هم ايران راآباد کنيم و اسلام را صادر کنيم وحالا توي خيابانهاي شهر چي!!!!!!!


يادم باشد که شما چقدر بر سرپيمان با رهبر و مرجع و پيشواي خود بوديد،و آنچه را که شعار مي داديد با شعوردر هم آميخته بوديد و به نمايش گذاشتيد.ويادم هست هر گاه نياز به ايثار و فدا کراي بود شما قبلا مدال ان را بر لوح جانتان ثبت کرده بوديد وخط اول را در اختيار داشتيد.يادم مي ايد هر وقت شما را مي ديدم نا خدا آگاه به ياد خداي خود مي افتادم و خود را در محضراش حاضر...


يادم باشد که دفترچه خاطراتم را ورق يزنم و چندين بار مرور کنم شايد دوباره بتوانم خود را در بين نوشته ها پيدا کنم. ياد باشد به قولي که داديم بازنگري کنيم و از آنچه که در حفظ کردن خون شماست راحت نگذرم. چه کنم آنقدر وابسته شده ام که نميتوانم از خيلي چيزهاي اطرافم بگذرم. مثل تجملات ،لباس، ماشين،جواهرات،منزل ،وووو..


مثلا نميتوانيم بدون ريخت و پاش و تجملات به نزد ارحام واقوام رفت آمد کنيم ؛ويا از اينکه نام ونشان ما جزء افراد بلند پايه نباشه در رنجيم در حالي که شما هميشه گمنام و بي نشان خد مت مي کرديد .وقتي کاري را انجام مي دهيم دوست داريم منت برسر همه بگذاريم و مطرح شويم و دچار منيت هايي شده هايم که شما از آن فرار مي کرديد. دلم مي گيرد که چه مي خواستيم و چه شديم ،بغضي عجيب در گلو دارم آخر چرا؟؟؟ اين من شيطان چگونه مارا تسخير کرده است ؟؟؟چگونه از اين من بنده به منيت درندگي رسيدم؟؟؟؟


چگونه همه چون تيشه اي شده ايم که دنيارا به طرف خود در مي کاويم؟؟؟


چگونه ذوق وصال را از دست داده ايم؟؟ چرا نتوانستيم برتربيت فرزندانمان تاثير خوبي داشته باشيم ؟؟؟چرا اين همه مدت همه به خواب رفتيم و به رسالت خود عمل نکريدم از خودم خجالت مي کشم


وقتي جواني را مي بينم که دچار نا هنجاري هاي اجتماعي شده خودمرا سرزنش مي کنم.آخر مارا چه شد که اينگونه بر سر مردم سرزمين اسلامي مان آمد.


چرا کساني که سخن امام را شنيدند، که انقلاب را رها نکنيد و نبايد به دست نا اهلان بسپاريد ؛مدتي خود را کنار کشيدند و سا کت شدند؟؟


شايد باورها کمرنگ شد ؛ شايدمن و شايد ديگران فراموشکار شده ايم؛و يا دشمن خوب کار کرده است و مارا به خواب غفلت فروبرده است؟؟


مي خواهم فرياد بر آورم بغض امانم را بريده دلم سخت تنگ روزهاي هم اوايي است چشمانم پر از اشک حسرت است ودلم لبريز از داغ شماست.


و شما چه سخاوتمنديد با ذکر شما و يادتان شوري در وجودم پا گرفته است که ديگر نمي خواهم اينگونه فسرده و بدرد نخور باشم.


مي خواهم بارديگراز شما کمک بگيرم و براي آرمانهاي شما و رسيدن به آنچه موجب خشنودي پرورد گار است گام بردارم .


نام شما و وصاياي شما را خواهم خواند تا شايد فرجي در حال وروزم بشود.


اما باز هم به خود اميد مي دهم و مي خواهم با شما هم قسم بشوم و سعي در جبران خسارات کنم .بايد دست به دست ياران دهيم و بار ديگر براي ميثاق با شما و امام شهدا و رهبرم دلسوز انقلاب کمر ببنديم و هم پيمان شويم تا شايد بتوانيم به آنچه که مي بايد برسيم .


اين قسمت اول نامه بنده بود تا قسمت دوم از شما در خواست مي کنم تا بنده حقير را راهنمايي کنيد


 



 


نوشته شده توسط : سادات علوي

نظرات ديگران [ نظر]


Check page rank